قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1743

تاريخ الفي ( فارسى )

مرداويج به نزديك برسد ايشان او را دستگير نموده به او مىسپارند ، بنابراين اسفار با جمعى از غلامان خاص خود از ميانهء اردوى خود بيرون آمده از قزوين متوجّه رى شد . غرض او آن بود كه از نايب خود كه در رى داشت زرهاى خود گرفته به آن لشكر به هم رساند . اتّفاقا ، چون به رى رسيد آن مرد به هزار حيله پانزده هزار دينار به وى داد و گفت : تو امير بزرگى ، تو را مال كم نمىباشد . پس اسفار از آنجا متوجّه خراسان شده در حدود بيهق توقّف نموده پيش ماكان بن كاكى كس فرستاد و او را از طبرستان طلب داشت كه به اتّفاق به دفع مرداويج پردازد . ماكان بن كاكى التماس او را اجابت نموده شروع در تهيّهء سفر نمود . اما اسفار به مجرّد همين‌كه دانست ماكان بن كاكى با او همراهى خواهد كرد عزيمت رى نمود و مىخواست كه به قلعهء الموت رفته مال و اسباب خود را بستاند . چون به نواحى الموت رسيد جمعى از لشكريان از وى جدا شده پيش مرداويج رفته حقيقت حال را به او باز نمودند . مرداويج فى الحال جمعى از سرهنگان خود به طلب اسفار فرستاد . اسفار در گوشه‌اى فرود آمده بود كه جماعتى كثير از لشكريان مرداويج كه به طلب او مىگشتند ، به او رسيدند . چون اسفار را ديدند از روى ادب پيش آمده سلام كردند . اسفار گفت : مرداويج خبر مرا شنيده شما را پى من فرستاده ؟ گفتند : بلى . اسفار بخنديد و گفت : احوال امرايى كه با من مخالفت كردند چه شد ؟ ايشان در جواب گفتند كه : مرداويج ايشان را بكشت . اسفار از شنيدن اين خبر بسيار خرّم شد و گفت : اين زمان هيچ غصّه در دل من نمانده ، بسم اللّه هرچه شما را [ 210 الف ] فرموده به جاى آريد . و گمان اسفار آن بود كه ايشان را به قتل او فرستاده است . ايشان گفتند : ما را براى اين فرستاده كه تو را پيش مرداويج بريم . پس اسفار را گرفته پيش امير خود مرداويج بردند . مرداويج او را به جمعى از معتمدان خود سپرده تا او را در بند كنند . در اين اثنا ، جمعى از مخصوصان به او خاطر نشان كردند كه : اكثر لشكريان تو نوكران اسفار بودند ، پس او را زنده نگاه داشتن از صلاح ملكى بسيار دور مىنمايد . بنابراين ، مرداويج فرمود تا او را هلاك ساختند . و بعضى چنين آورده‌اند كه اسفار با يك غلام خود پيش آسيابانى رفته و در اندرون آسياب جفرات مىخورد كه ناگاه مرداويج به آن حدود رسيد و اثر پاى دو اسب ديد . تحقيق نمود ، گفتند : دو سوارند به اندرون آسيا رفته چيز مىخورند . چون نيك جستند اسفار بود با يك غلامش . اسفار را فى الحال گردن زدند « 1 » . چون اسفار كشته شد مرداويج در ولايات او مستقل گشت و با مردم عدل و داد مىكرد و به مردم قزوين بسيار نيكوييها نمود و تا حدود همدان و دينور و يزد گرفت و با اهل اصفهان بد شد و از ايشان مال بسيار گرفت و زن و فرزند

--> ( 1 ) . ابن أثير واقعهء ديگرى در خصوص دستگيرى و قتل اسفار نقل كرده است ؛ - الكامل ، ج 13 ، ص 228 .